جدیدترین مطالب سایت:
دانلود آلبومهای ناصر عبداللهی با لینک مستقیم
دانلود فول البوم ناصر عبداللهی
دانلود آلبوم بوی شرجی با کیفیت ۱۲۸ کیلوبایت
دانلود آلبوم دوست دارم با کیفیت ۱۲۸ کیلوبایت
دانلود آلبوم عشق است با کیفیت ۱۲۸ کیلوبایت
دانلود آلبوم هوای حوا با کیفیت ۱۲۸ کیلوبایت
دانلود آلبوم ماندگار با کیفیت ۱۲۸ کیلوبایت
دانلود آلبوم عیدانه با کیفیت 128 کیلو بایت
دانلود آلبوم گنوغ با کیفیت 128 کیلو بایت
و همینطور دانلود
آلبوم جدید و بسیار زیبای ناصر عبداللهی با نام عیدانه با 3 کیفیت
و همچنین برای دانلود این آلبوم ها به صورت تراک های جداگانه از لینکهای زیر استفاده کنید.
آلبوم عشق است ناصر عبداللهی - لینک مستقیم | |
|
و همینطور دانلود
آلبوم جدید و بسیار زیبای ناصر عبداللهی با نام عیدانه با 3 کیفیت
و دانلود آلبوم گنوغ با لینک مستقیم
دانلود آلبومهای ناصر عبداللهی با لینک مستقیم
برای مشاهده دیگر مطالب موجود در وبلاگ ناصریا با موضوع (دانلود آلبومهای ناصرعبداللهی ) بر روی همین لینک کلیک کنید.
هرگونه تکثیر یا کپی برداری از مطالب این سایت بدون ذکر منبع ممنوع می باشد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چگونه در گروه ناصریا عضو شویم؟
>>>برای بازگشت به صفحه اصلی کلیک کنید<<<
دوباره ، پس از ماه ها انتظار،
سلام ، سلامی به پهناوری ایران ...
نگاه کن ، یه رسم قدیمی داره زیر پا گذاشته میشه.
گفتم ... شنیدی ... باور کردیم ... 1501 کیلومتر ...
حالا نگاه کن ، ندیده نگیر ! چشماتو باز کن و ببین .
سالها پیش ، خورشید بندر برای تو می درخشید و الان بالای سر منه.
آره ، گفتم 1501 کیلومتر ، گفتم ، می دونم.
می دونم که باورش کردی.
خودمم داشت باورم می شد.
ولی الان دیگه نیست.
نمی دونم چقدر ، یه متر ؟ نیم متر ؟ چند سانتی متر ؟
مگه فاصله ی دوتا قلب ، چقدر می تونه باشه ؟
بهت می گم. باور نمی کنی.
میلیارد ها کیلومتر !!!
* * *
بذار از اولش برات بگم.
نوروز 87 بود. روحیه بدی داشتم. می دونی ، شیراز هیچ وقت از مهموناش خوب پذیرایی نمی کنه. برای صدمین بار ، سرمو بالا آوردم . یه تابلو بود :
بندر عباس ==>
عذاب جهنمی بود.
آخر ، از شیراز پایین تر نرفتیم. همون جا ، تو همون شلوغی تهوع آور شیراز ، از پدرم قول گرفتم که عید دیگه ، غروب بندر رو ببینم.
و یک سال گذشت.
روز شماری می کردم. پدرم در تکاپوی سفر بود. محاسبه مخارج ، برنامه ریزی و رزرو هتل ، رو به راه کردن ماشین ، هماهنگی های لازم ... منم ، تا حدودی ، رویاهای غیر مجاز ...
باور نمی کردم. ولی خواست خدا بود. خدا دوستم داشت. شایدم ازم متنفر بود. چون در تمام طول عمرم ، لحظه هایی به اون غمناکی نداشتم ...
* * *
قم ، همیشه محیط روحانی خاصی داره. با شکوهه ، اونقدر که آدم همه ی دردهاشو فراموش می کنه. شروع خوبی داشتیم. خدا پشت و پناهمون بود و خوشحال بودیم. خوشحال از اینکه می تونستیم جلوه ی دیگه ای از حکمتش رو ببینیم. از قم تا یزد ، همه چیز برام عادی بود. بارها این مناظر رو دیده بودم و دلم می خواست زود به شهر تاریخی یزد برسم. یزد با شهرهای دیگه ی ایران فرق داره. کویرش ، حس ملکوتی به انسان میده که شالیزارهای شمال و کوه های سبز و قهوه ای زاگرس با همه ی زیبایی شون نمی دن.
عاقبت به یزد نرسیدیم. آرامش و قرار نداشتم ، ولی چاره ای نبود. 1501 کیلومتر ، حتی واسه یه عاشق هم راه زیادیه ...
* * *
هفته ی آخر اسفند ماه بود. اردکان و یزد رو بدون هیچ توقفی رد کردیم. بحث سر این بود که حالا چیکار کنیم : از مسیر خشک و خلوت کرمان بریم تا شهر جدیدی رو هم ببینیم و راهمون همون 1501 کیلومتر باشه ، یا از راه شیراز بریم و چند صد کیلومتر کمتر بشه ؟
ولی حقیقت این بود : هیچ کدوم. پدرم بدون هیچ تردیدی ، پدال گاز رو فشار داد و راهی به صافی نیزه رو انتخاب کرد تا مستقیم به بندرعباس برسیم.
نزدیک شدن به بندر ، ترس عجیبی تو دلم انداخت.
* * *
یه نفس عمیق کشیدم و دوباره چشمامو باز کردم. آسمون مثل قیر سیاه بود و صورت فلکی های آشنای دوست داشتنیم رو می دیدم. نگاه کردم. یعنی «جدی» هم بود ؟ آخه جدی ، صورت فلکی دی ماهه. ماه تولد تو.
ندیدمش. منصرف شدم.
دوباره به درجه بنزین نگاه کردم. تقریبا صفر ! تموم شد. ما همین جا می مونیم. تو همین تپه های ناهموار و بی پایان هرمزگان ، می مونیم و از سرما و گرسنگی می میریم. باور نداشتم که به بندر برسیم. بیشتر از 60 کیلومتر مونده بود و اون موقع شب ، با سرعت 120 کیلومتر در ساعت تو اون جاده ، با ماشین بالا و پایین می پریدیم. هیچ اثری از بندر نبود. جدی جدی به دوستم زنگ زدم و وصیت هامو کردم. بهش گفتم تمام عمر به ما دروغ گفتن و خلیج و دریا و تنگه ای در کار نیست ...
ولی رسیدیم.
می لرزیدم. یک سال انتظار کشیدم و شجاعت دیدن این لحظه رو نداشتم. توی پمپ بنزین که از ماشین پیاده شدم ، یه نفس عمیق کشیدم. هوا عجیب بود . خیلی از دیدن چراغ های بندر تعجب کرده بودم. تا اون حد حس آشنایی داشتم که انگار تو بندر متولد شده بودم. خیلی ، با بندری که تو خیالاتم ساخته بودم تفاوت داشت.
چند دقیقه بعد ، وقتی تو ترافیک وحشتناک خیابون امام خمینی (ره) گیر افتادیم ، خواب و خیال از سرم پرید ! تقریبا فراموش کرده بودم که شب عیده و بندر یکی از شلوغ ترین شهر های ایران. طوری به مردم و جمعیت نگاه می کردم که انگار روح دیدم !
شب ، زیباترین شب زندگیم بود. خوشحال بودم. اونقدر خوشحال که جرئت اشک ریختن نداشتم. حالا هوای من ، هوای تو بود. چیزایی رو می دیدم که تو همیشه می دیدی و جاهایی می رفتم که تو بارها رفته بودی.
راستش رو بخوای ، دوست نداشتم صبح بشه. صبح ، چیزایی به همراه داشت که خوشی و مستی اولیه منو از بین می برد ، ولی باید صبح می شد. یک سال ، روز و شب رفته بودن تا صبح فردا از راه برسه. و من با تمام وجود انتظار می کشیدم ...
* * *
تو ماشین که بودیم و پدرم آدرس می پرسید ، قلبم تندتر می زد. تحمل نداشتم ، ولی جلوی خانواده م نباید به روی خودم می آوردم. فکر می کنم از اون موقع که ... آره. از اون لحظه که پدرم از کسی آدرس پرسید و اون مرد گفت :« شما همکارش بودی ؟» ، دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم. مادرم بی تابی منو حس می کرد ، ولی چیزی نمی گفت.
می دونست چه حالی دارم.
پنج کیلومتر که تو جاده ی زاهدان رفتیم ، یه دور برگردون بود. باید از اونجا می رفتیم. یه کیلومتر بعد ، بهشت زهرای باغو به وضوح دیده می شد.
وارد شدیم.
چند تا ورودی رو رد کردیم و به طرف راست رفتیم. دیگه شک نداشتم. از دور می دیدم و مطمئن بودم. انگار یه چیزی از اعماق وجودم اومد بالا و ... اونقدر عذابم داد ...
مهمون داشتی. خانومی با آژانس اومده بود و برات فاتحه می خوند. خدا بگم چیکارش کنه ! راننده آژانس ، سی دی یکی از کنسرت هاتو گذاشته و صداش رو هم زیاد کرده بود.
هیچ وقت نمی فهمی چقدر برام سخت بود.
1501 کیلومتر اومده بودم. راهی که هیچ وقت فکر نمی کردم بتونم بیام رو اومده بودم. دو سال و سه ماه بعد از پروازت ، بالاخره دیده بودمت و حالا ، چند متر بیشتر باهات فاصله نداشتم. خودت بگو ، باید چه حالی می شدم ؟
صبر نکردم که اون خانوم بره. همین که دوباره تو ماشین آژانس نشست ، گریه کردم. گریه کردم ، خیلی بد. خیلی بدتر از اون چیزی که خودم انتظار داشتم. نمی تونستم حرفایی رو که تو دلم بود ، اون طور که می خواستم بهت بگم. شاید اگه تنها بودم ... ولی با تو حرف زدن ، فقط عشق می خواد و اجازه ی الهی ، که من هردو تاشو داشتم. نیازی نبود بلند بگم ، تو صاحب قلب من بودی و حتما می شنیدی. موبایلم رو درآوردم و شماره گرفتم. سخت بود ، ولی گرفتم. خدا خیلی به من لطف داشت ، اما این دیدار ، بیشتر از اینکه حق من باشه که خیلی کم می شناختمت ، حق مینا بود. باید حرفاشو بهت می گفتم و تو گریه هام شریکش می کردم.
پدرم نذاشت بیشتر از یه ربع بمونم. گفت باید بریم و از تو جدام کرد. من طاقتش رو نداشتم ، ولی فرداش هم که واسه خداحافظی اومدیم تا بریم شیراز ، ده دقیقه بیشتر طول نکشید. شاید اگه اصلا نمی اومدم بهتر بود. چون این طوری رفتن ...
هیچی از بندر نفهمیدیم. حتی نتونستیم یه بار ، غروب تنگه ی هرمز رو ببینیم. تنها چیزی که دیدیم ، مراکز خرید بود و خانومای نقاب به صورت بندری ، و پلیس های کاملا وظیفه شناس ، سرعت گیر های ناجور و صدها نخل بزرگ و کوچیک قشنگ ...
شهر تو ، همه ی زندگی من شد. بار اول و آخری نبود که بندرعباس رو دیدم. قسم خوردم حداقل چند سال از عمرم رو ، تو بندر زندگی کنم .
شهری که هواش هوای موسیقی و ترانه س و خاکش ، خاک رقص و عشق بازی ...
شهری که شرجی و آفتاب طلاییش ، رویای هر شب منه ...
شهر تو ، شهر زیبای تو ، بندر همیشه آباد عباس ...
* * *
استان فارس ، سبز و بارانی بود. بنظر می رسید یک فصل ، از هرمزگان عقب تره. بخاطر تو ، این بار، خیلی بهتر از سال گذشته می دیدمش. تخت جمشید و باغ ارم و نارنجستان رو قبلا ندیده بودم ، اما احساس بودن تو ، یه چیز دیگه بود ...
از مسیر اصفهان بر می گشتیم. بارها اصفهان رو دیده بودم و همه ی خیابوناش برام آشنا بود ، اما امسال فرق می کرد. امسال ، دعای تحویل سال رو تو اصفهان ، حاشیه زاینده رود و کنار پل خواجو خوندم ...
و بعد دوباره تهران ...
* * *
عشق من ، 1501 کیلومتر دورتر از تهران ، توی شهر بندرعباس ، دو سال و نیمه که آروم و بی صدا خوابیده ، اما هنوزم ناز می کنه و نازش خریدار داره. من خیلی زود برگشتم ، چون منو توی شهرش نخواست. اما این سفر ، سفری بی نهایت حکیمانه بود. به قول مادرم ، شاید حکمتش این بود که ما این همه راه رو رفتیم ، با هزار بدبختی و امید و آرزو ، و آخر هم به یه قبر خاکی رسیدیم. من بازم باور نکردم ، اما تو باور داری که نمی شه با یه ایران فاصله ، عاشق و معشوق یکی بشن.
نگاه کن ، من این رسم قدیمی رو زیر پا گذاشتم ...
جاوید باشی.
نوشته ء: فرشته ناصری
دوستان عزیز اگر شما هم علاقمند به انتشار نوشته هاتان خاطرات ویا هر چیز دیگری از ناصریای عزیز در وبلاگ ناصریا هستید می توانید آثار خود را برای من ارسال نمایید تا در صورت مناسب بودن و با محتوابودن در وبلاگ ناصریا منتشر شوند.
منتظرآثارشما عزیزان هستیم.
ایمیل من:sanieh_shomar@yahoo.com
برای مشاهده دیگر مطالب موجود در وبلاگ ناصریا با موضوع ( حرفهای شما ) بر روی همین لینک کلیک کنید.
هرگونه تکثیر یا کپی برداری از مطالب این سایت بدون ذکر منبع ممنوع می باشد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چگونه در گروه ناصریا عضو شویم؟
موضوعات دیگر: