بعد از یک هفته سفر به زادگاه ناصر امروز برگشتم با کوله باری از احساس و آرامش و شاید معرفت....
شاید بعدا بیشتر براتون بگم...
پیچیدگیهای دنیا بعضاً خیلی آزارش میداد هر چند همهٔ این تب و تابها رو هم حکمتی از "او" میپنداشت که انسان را در جهان "وسیله" ای برای انجام مأموریت زمینیاش قرار داده...
همانطور که شنیده اید چه واضح بیان کرده غزل جاودان استاد محمّد علی بهمنی را:
نا مهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت...
شاید به همین دلیل بود که هیچگاه نتوانست همنشین "کِبر" گردد و همراه "شهرت" و "قدرت"... شب رو مایهٔ "نادانی" و صبح رو هم سرشار از "کمال" و "آگاهی" میپنداشت و اینگونه بود که میخواند:
یه روز از همین روزا روی شب پا میزارم...
با "عشق" از "عشق" میگفت و لحظه وصلش سرور آفرین بود و اگر در این حال میخواند در پرتو این شور عشقش، آنچنان بغضی گلویش را میفشرد که هنوز هم میشه تحریرهای بغض آلودش رو در برخی از ترانههایش شنید...
توای عشق ما را به دریا ببر...
این گفتگوهای خاص و مکتوب "ناصریا" با "خدایش" است که هنوز هم بوی عشق میدهد... :
بنام توای دوست
و بنام توای یار و رهدار عشق
ای حضرت روشن وای دوست همیشگی که نه تو را خستگی درگیر شود، و نه "قهر"، تو را به درد آورد، و نه هیچگاه از بندهای برگردی. پروردگار من،ای روزی دهنده من،روزی حلال و تقدیر حلالگرِ مرا به من بنما، زیرا محتاج یک برنامه بهتر، و آرامش توأم با عشق به تو و مخلوقاتت هستم.بار الهی ما را دریاب، این پیچیدگیها چیست؟مرا به روشنی سوق ده... آمین
الحمدالله رب العالمین
آذر ۸۴

هرگونه تکثیر یا کپی برداری از مطالب این سایت بدون ذکر منبع ممنوع می باشد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
