نویسنده: فرشته ناصری (وبلاگ فرشته ای در زمین)
تو را می خوانم و افسوس که نیستی …
چقدر صبر ؟ چقدر شکیبایی ؟ چقدر چشم به در دوختن و ثانیه ها را شمردن , تا تو بیایی ؟
چقدر قلب را به گرو گذاشتن , تا قابل بدانی من دنیایی را ...
بله , می دانم. همه می گویند ملکوت عشق مطلق است و نگاه از دیدنش سیر نمی شود , ولی آخر مهر ما زمینی ها هم ...
ارزشی ندارد ؟ شاید. شاید ندارد که بر نمی گردی. شاید ندارد که نمی خوانی. شاید ندارد که روز و شب در گذرند و آفتاب و مهتاب در طلوع و افول ...
شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را
در دستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست
شاید و یا شاید , هزاران شاید دیگر اگر چه
اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست ...
تا کی عزیز دل ؟ تا کی فرشته مهربان ؟ تا کی , ای خاطرات مرغ دریایی از خلیج نیلگون فارس ؟ تا کی ای نسیم بهاری از هوای بندر همیشه شرجی ؟
کاش لحظات زیبایی بدون حضور تو نیز خلق می شد. کاش پرواز , بی بالهای تو نیز ممکن بود. کاش عشق بی تو نیز معنا پیدا می کرد ... و کاش هرگز نگاهم به نگاه نافذ و پر معنایت نمی افتاد که دل و ایمانم را از دست بدهم و مهر تویی را بپذیرم که چون روز , روشن بود که ماندنی نیستی ...
انسان کم طاقت است و نمی تواند کوچکی یک عمر را درک کند. من هم همانند تمام انسانها تا به حال دنیایی را ندیده ام که هزار سالش به اندازه یک چشم بر هم زدن کوتاه باشد , من هم نمی فهمم چرا فرشته ها هرگز گناهی مرتکب نمی شوند , من هم نمی فهمم چرا زندگی در نگاه انسان , چون رود جاری است , هر چند اهل آسمان اعتقاد دارند زندگی لحظه رکود است , مرگ لحظه شکفتن , و ابدیت وقت جلوه گری ...
می دانم که هنوز خیلی زمینی ام که قدر و منزلت آسمان را بدانم , اما بدان ای دوست , که این تو بودی که راز پرواز را به من آموختی , این تو بودی که کرانه های افق را نشانم دادی و به من گفتی برای رها شدن , باید از زندگی گذشت و برای با عشق یکی شدن , باید جسم مادی را از دست داد ...
این تو بودی که رسم روزگار را نشانم دادی و ثانیه هایم شدی. آنقدر در وجودت غرق شدم که خودم را فراموش کردم , و حالا به سختی به خاطر می آورم که زمانی «فرشته» بودم ...
نمی توانم فرشته بخوانمت. نه به خاطر اینکه با وجود مادی ات پرواز نمی کردی , نه به خاطر اینکه سرشار از ایمان و منزه کامل از گناه نیستی , نه به خاطر اینکه با ملکوت ارتباط نداری , و نه حتی به خاطر اینکه ساده تر از آنی که چون فرشته ها , قلب ها را به تپش در آوری ... و هر چند ذهن و روح الهی فرشته ها را داری , ولی نمی توانم , جرئت ندارم , حق ندارم , و علاقه ای ندارم که تو را فرشته بنامم ...
آخر خداوند , انسان ها را برتر از فرشته ها آفریده ............!!!!!!
برای مشاهده دیگر مطالب موجود در وبلاگ ناصریا با موضوع(حرفهای شما )بر روی همین لینک کلیک کنید.
هرگونه تکثیر یا کپی برداری از مطالب این سایت بدون ذکر منبع ممنوع می باشد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چگونه در گروه ناصریا عضو شویم؟
موضوعات دیگر:
برای بازگشت به صفحه اصلی کلیک کنید.
تقدیم به روح سبز خسرو شکیبایی در چهلمین روز عروجش.
سلام!
حال همهی ما خوب است .
ملالی نیست جز گم شدن گاه بگاه خیالی دور...چقدر دور شدی خیال محال.
چهل روز مگر چقدر است؟
یادت میآید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
آن شب که تو رفتی،باز آسمان آبی بود.
باز تمام شهر خلوت بود.
خاموش به رساترین شیونِ آدمی،گریبانی برای دریدنِ این بغضِ بیقرار.
جمعه تو را از روزهای هفته ی ما ربود.
از دل دل کردنهای هامون تا ترانهی دلنشین خواهران غریب،پری وکیمیا.
همسفر همیشهی عشق ...روحت سبز
راستی حالا بگو نشانی خانهات کجاست؟یادت هست؟
گفتی نشانی میهن من همین گندمِ سبز.
همان کوچه باغی که از خواب خدا سبزتر است.
آشنا آمدی و غریب رفتی!
اما ما که خوب میشناسیمت.
*نان و نمک مرگ را خورده ای که باز نمی آیی !
اگر نه، حرمت نگاه می داشتی و از شیشه ی قاب رد می شدی
به خاطر ما که جوانی مان در تصویر تو قاب شده بود
تو به اندازه ی ما عاشق بودی -به اندازه ی ما ساده لوح.ناشکیبا
می دانیم-باز نخواهی آمد-ما همه می دانیم.
اینکه چهل روزست!چهل سال بعد هم
ما داغدار یکی از خودمانیم*
دیگر سراغت را از گلدانِ شکسته بر ایوانِ تیرماه نخواهیم گرفت.
میدانیم به سروقت خدا رفتی.
گفته بودی به دیدار کسی میروی در آن سر عشق.
حالا دیدارِ ما به نمیدانم آن کجای فراموشی.
دیدار ما به همان ساعتِ معلوم دلنشین.
تا تو باور کنی که دیگر ملالی نیست!
نه.یادمان نرفته!نامه باید کوتاه باشد.بی حرفی از ابهام.
از نو مینوسیم:
حال همه ی ما خوبست
اما تو باور مکن...
باد میرفت به سروقت چنار...من به سروقت خدا می رفتم..

متن:نامه ها-نشانی ها(علی صالحی) صدای پای آب(سهراب سپهری) *امید سرگیجه عکس:.بردال تدوین: سفالین. ویرایش:شازده خانوم. طرح اولیه:ایران.تی.وی
طرح اتحاد سبز کار مشترکی بود از:ناصریا- غریب نیلی-سرگیجه -شازده خانوم- سفالین- فریاد بیصدا- عموپرویز- دنیای نقره ای من-شهرمترسکی- یادداشت های یک فیلمساز- حرام جوهر- داریوش مهرجویی- فروتن- پدرناخوانده
تمام ناتمام من- استادکیمیایی- رهگذر- حفره- ترانه های میثاق- خیلی دورخیلی نزدیک- دلتنگیهای تدوینگر- شهرام حقیقت دوست وشیداعارف عزیز ( که زحمت جمع آوری لینک ها را به عهده داشت) که همزمان در چهلمین روز عروج خسروشکیبایی (پنجشنبه ۷ شهریورالی شنبه۹ شهریور) در صفحه ی اول وبلاگ هایشان درج و همراه با عشقی سبز تقدیم روح استاد خسرو شکیبایی گردید.
پ.ن- گل مینا:
با مراد بیک شناختمت و با اتوبوس شب با تو وداع کردم.
همیشه مهارتت را درایفای نقش می ستودم و احساس بینظیرت را مثال می زدم...
بارها شنیدم که می گفتند خسرو چه خوب مانده اصلا پیر نشده و چه جوان است و پرکار و شکیبا اما..
ناگهان رفتی و دلم شاید ریخت که نکند تو را چشم کرده اند!
.jpg)
نمی دانم شاید به واسطهء همه دلتنگیهایم، در این چندین روز نبودت حتی نگاهی هم به فیلمهایت نکردم گرچه چندتایی از آنها را دارم چون تو همیشه بینظیر بودی و پرصلابت...
دلم تنگ است مراد بیک! برای آن زمان که تو مراد بودی و من شاداب..کنجکاو و سرشار از احساسات ناب جوانی و حالا تو نه مرادی نه هامون و نه راننده اتوبوس شب بلکه تو تنها خسرو هستی.. استاد خسرو شکیبایی که با کوله باری از داشته ها و حتی نداشته ها برایمان ماند و ماندنی شد و من دیگر نه شادابم نه کنجکاو و نه سرشار از احساسات جوانی!
بلکه تنها و تنها سرتاسر یک سوالم و جوابش نیز البته هست ...خدا را شکر...
به بینهایت می سپارمت و باز می گویم
حال همه ما خوب است اما...
برای مشاهده دیگر مطالب موجود در وبلاگ ناصریا با موضوع(یادمان )بر روی همین لینک کلیک کنید.
هرگونه تکثیر یا کپی برداری از مطالب این سایت بدون ذکر منبع ممنوع می باشد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چگونه در گروه ناصریا عضو شویم؟
موضوعات دیگر:
برای بازگشت به صفحه اصلی کلیک کنید.
