بینوا و مبهوت در فراق مهربان یار نجیبم ، آه غربت را با اشک حسرت دمساز می کنم و ناله سر می دهم که: ( یاد یاران بهاری سفر کرده بخیر) و...
" غریبانه "
دلم دوباره حزین ، بی شکیب ، می نالد
ز داغ قامت سبزی ، نجیب ، می نالد
زبان گرفته ، غریبانه ، مانده و تنها
به یاد یار و رفیق و حبیب ، می نالد
برای قربت و اخلاص و بی قراری او
ز هم گسسته و چون عندلیب ، می نالد
به شیوه ی دل یعقوب در غم یوسف
بغل گرفته دو زانو ، عجیب ، می نالد
شکسته ، خسته ، پریشان و غمگنان "شیدا برای تسلیت ، امن یجیب ، می نالد
"

میگن صدای تو بود صدای مرد بندر
مگه هوای حوا زد به سرت که رفتی ؟
عشق خدا رو گرفت بال و پرت که رفتی ؟
دل پر از ترانه ت چرا نمی تپه باز ؟
چرا سیاه و تاره ؟ صحنه ی ساز و آواز
دست کدوم بهونه صداتو با خودش برد ؟
کدوم شب سیا گفت ؟ ناصریای ما مرد
نا صریا ! هنوزم یه دنیا دل اسیره
اسیر خوندن تو وقتیکه خیلی دیره
بذار که بشنویم باز شعرای موندگارو
از بوی شرجی بخون بخون بهار بهارو
مگه میشه که حرفات تو قلب ما نمونه ؟
یا فاطمه بنت عشق هنوز تو گوشمونه
باورمون نمیشه ناصر ما سفر کرد
تو خلوت یه روز از روزای پاییز سرد
تموم شده شنیدن از عاشقا و عشق است
آخه حالا لبای مرد ترانه بسته ست
بخواب عزیز بندر رو بغض سیم گیتار
با اینکه خیلی سخته ولی خدا نگه دار
بروید ای دلتان نیمه که در شیوهءما مرد با هر چه ستم هر چه بلا می ماند
قطعه اول و دوم از ا-م(شیدا) قطعه سوم:بیتا از بندرعباس قطعه چهارم:مریم علوی
برای مشاهده دیگر مطالب موجود در وبلاگ ناصریا با موضوع(حرفهای شما ) بر روی همین لینک کلیک کنید
هرگونه تکثیر یا کپی برداری از مطالب این سایت بدون ذکر منبع ممنوع می باشد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چگونه در گروه ناصریا عضو شویم؟
امروز دلم به وسعت دریای دل ناصر گرفته.
غمگینترین ثانیه هایم با نگاه تو در هم آمیخته و قلبم به وسعت پرواز تو غمگین است.
امروز یادت در نگاه پنجره نقش بسته و سکوتم مالامال درد است ای زیباترین خاطره.
تمام شب را نخوابیدم و در تار و پود پر سوز شب به دنبال رد پای نگاه تو گشتم.
و به یاد آوردم بار دیگر آن لحظه های نا شکیبایی را لحظه هایی مملوء از درد و رنج که غمگینترین نگاهم را به سطرهای غم گرفته رسانه ها می انداختم تا شاید نوری از امید چشمانم را نوازش دهند و قلب خسته ام را آرامش.
صبح روز پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۸۵
ساعت ۴ صبح!
با اضطرابی عمیق از خواب بیدار شدم در سکوت خفقان آور بامدادی صدای ضربان قلب خود را به وضوح می شنیدم.
های و هوی نفسهایم با نوای غمگین تیک تاک ساعت همراه شده بود و حرم داغ غمی شگرف تار و پود قلبم را می سوزاند.
بغض گلویم را می فشرد و ناباوری وجودم را فرا گرفته بود.
در این آخرین صبح سرد خزانی به دنبال کدامین دلیل اینچنین شتابان از خواب جسته بودم؟
چه می خواستم ؟!
آیا امیدی سبز را می جستم یا صدایی ملکوتی که مدام در گوشم نجوا می کرد را گم کرده بودم؟
همانطور کورمال کورمال در آن تاریکی دلگیر خود را به سویی کشاندم که امید داشتم آن جملهءآتشین را از نقش غم گرفته اش پاک کرده باشد.
سیاورشن را باز کردم و با چشمانی تار و پوشیده از اشک نا امیدانه لابلای کلمات ماتم زده اش به دنبال زندگی گشتم ردی یا نشانی حتی کنایه ای!
اما هیچ نبود جز
ناصر عبداللهی ...ناصر عبداللهی ...ناصر !
اَ هیچ که خوشی نتدیده..
خنده بر لبهایم نشست!!!
خنده ای از سر ناباوری!!! چه می گوید؟ ناصر عبداللهی؟؟؟ او که همواره روزنه های امید و زندگی را بر ما می گشود آن که نگاهش مهر به ما میداد و صدایش عشق؟!
ناصر عبداللهی چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
رفت؟رفت؟رفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
باید باور کنم این کلمات سنگدل را؟ باید بپذیرم این سکوت سرد شبانه را؟
باید قبول کنم که دیگر دلم به آرامش لبخند او گرم نخواهد شد؟
باید بدانم و بفهمم که دیگر نخواهم دید آن نگاه به عشق پیوند خورده را؟
خنده ام از وحشت مفهوم این کلمات سنگی بر لبانم خشکید و هجوم وحشیانه غم تازیانه بر دلم زد و موج اشکهایم با داغ درون همراه گشت و صدای هق هق تلخ نا امیدی ام سکوت زجر آور بامدادی خزان را شکست.
و حالا !
حالا که زمستان نیز رو به اتمام است و صدای بهار از دور دستها به گوش می رسد من هنوز هم ما بین آن جمله های وحشی به دنبال ردپای حضور او می گردم.
هنوز هم به امید خواب بودن چشمانم را می بندم و آرزو می کنم که این بار که گشودمشان باز هم نور را ببینم.
اما افسوس که با هر گشودنشان تنها چیزی که حس می کنم قربانی شدن یک امیددیگرم است و اجبار تلخ باور نبود او....
بهار بهار صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود
بهار بهار چه اسم آشنایی صدات میاد اما خودت کجایی
وا بکنیم پنجره ها رو یا نه تازه کنیم خاطره ها رو یا نه؟
بهار اومد برفا رونقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد
چقدر دلم فصل بهار و دوست داشت
وا شدن پنجره ها رو دوست داشت
بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
من و با حسی دیگه آشنا کرد
یه حرف که از حرفهای من کتاب شد
حیف که همش سوال بی جواب شد
دروغ نگم هنوز دلم جوون بود
که صبح تا شب دنبال آب و نون بود
بهار بهار صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود
بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی؟؟؟
وا بکنیم پنجره ها رو یا نه
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه
چقدر دلم فصل بهار و دوست داشت
وا شدن پنجره ها رو دوست داشت
........................
باید باور کنم این کلمات سنگدل را؟
ناصر عبداللهی ...ناصر عبداللهی ...ناصر !
اَ هیچ که خوشی نتدیده..
.
شعر: ترانه بهاربهار (ناصریا) عکس: بانوی شبنم پوش مطلب: گل مینا
برای مشاهده دیگر مطالب موجود در وبلاگ ناصریا با موضوع(مطالب نوشته شده توسط گل مینا ) بر روی همین لینک کلیک کنید
هرگونه تکثیر یا کپی برداری از مطالب این سایت بدون ذکر منبع ممنوع می باشد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چگونه در گروه ناصریا عضو شویم؟