. WWW.NASSERIA.NET

|abdollahi >>> ناصریا <<< nasser|

. WWW.NASSERIA.NET

|abdollahi >>> ناصریا <<< nasser|

حرفهای شما-قسمت سوم(لحظه های انتظار)

 
و آن دم را هرگز ز یاد نخواهم برد که چشمها برای گریستن از مرثیه بی نیاز بودند
و کسی از کس دیگر برای گریستن پوشیه نمی بست و اشکها سرازیر بود
و دستها بی اختیار بر کمرها مانده بود تا شاید اندکی توان ماندن افزون شود ولی نه استوار
از همه جا باران می بارید از آسمان از دلها از چشمها و از همه جا
آخر او گفته بود که در هوای بارانی عروج خواهد کرد
نفس ها در سینه ها حبس بود و دلها آرزوی کذب بودن رفتنش را داشتند حتی به زیر مرکب تابوتش
اما... ای وای و صد افسوس که رفتنش حقیقت داشت
برای من که پرپر شدن لاله هایم را زیاد دیده بودم اصلا ساده نبود
بلکه احساس خفگی میکردم و شاید هم از دست خودم عصبانی بودم که چرا اینقدر گران جانم چرا همیشه باید حسرت رفتن را بخورم
پاره های جانم یک به یک رفتند و می روند یکی تشنه یکی عریان یکی سوخته یکی پاره پاره
و اینک بغض غروب جنوبم بغض همه ی یارانم می رفت
ناراحت از رفتنش نبودم چون اینجا جای خوب و مهربانی چون او نبود و او آنقدر بزرگ شده بود که این دنیا برایش کوچک بود
ناراحت و بهتر بگویم شرمنده از ماندن خویش بودم از جدایی از بی او ماندن و از ندیدنش
چه که او را از آسمان صدا زده بودندآنان که از عمق جان می خواندشان
مگر نه اینست که روزی همه خواهیم رفت پس چه زیباست که عاشقانه برویم چون او
.
.
و اینک من و تو و ما مبهوت از ماندن خویشیم نه رفتن او
بارها دیده امش در اوج آرامش و اطمینان و راضی و بسیار راضی از ماوایش
و چاره ی درد ما صبر است و صبر اما به یاد ش
 
خداوند بزرگ بانوی نور یاور همه ی دوستداران آل عشق 
 
 

ناصر عبداللهی  

 بینوا و مبهوت در فراق مهربان یار نجیبم ، آه غربت را با اشک حسرت دمساز می کنم و ناله سر می دهم که: ( یاد یاران بهاری سفر کرده بخیر) و... 

" غریبانه " 

دلم دوباره حزین ، بی شکیب ، می نالد

ز داغ قامت سبزی ، نجیب ، می نالد

زبان گرفته ، غریبانه ، مانده و تنها

به یاد یار و رفیق و حبیب ، می نالد

برای قربت و اخلاص و بی قراری او

ز هم گسسته و چون عندلیب ، می نالد

به شیوه ی دل یعقوب در غم یوسف

بغل گرفته دو زانو ، عجیب ، می نالد

شکسته ، خسته ، پریشان و غمگنان "شیدا برای تسلیت ، امن یجیب ، می نالد

                                                                        
 
 
   چقدر زود دیر می شود ...وتو چقدر زود می روی .... چقدر زود رفتی !!!


چگونه باور کنم لحظه های بی تو بودن را ٬ شب و روز دیده حسرت بارم بر سنگ فرش خیابان می لغزد.

لحظات دور از تو بودن چون نیشتری بر جان خسته ام فرو می رود چشمانم هر لحظه سایه ای را به امید

دیدن قامت استواری چون تو می بلعد و آخر تو میدانی برایم چه مفهومی داری!
                                                            

اینک زمان متوقف شده است ...

انگار عقربه های ساعت سال هاست که به خوابی طولانی فرو رفته اند، چرا!؟

خدایا کمک کن شاید این دقایق نفرت انگیز زمانی به اتمام برسد.

اما کی !؟

صدای پرندگان آزارم میدهد، می خواهم بخوابم امه نمی شود، چرا!؟

چراغ اتاق را خاموش می کنم اما نه ...

چند ساعت قدم میزنم ....

اما فایده ای ندارد...
                                   

امروز دوباره دلم گرفته بود ٬ مثل دیوانه ها رفتم سراغ خاطراتم و گشتم ٬ خاطرات با تو بودن را زیر برگی

از یادگاری هایت یافتم  اما امروز حضورم برایت غریبه است ! نمی دانم چرا ؟

فقط می دانم که امروز دیگر خورشید مهر گرفت . امروز دیگر رود مهربانی ات آب را به رودخانه ی بی آبم

جاری نمی کند . امروز دیگر دریا موج هایت را به روی ساحل سوزانم نمی راند . امروز دیگر تو نیستی !

فقط و فقط خاطره هایت مرا به زنده بودن  می راند . 
                             

میدانم گوشه ای از زندگی من بر چهره ی تو نگاشته شده و نام بی نشانی ات برگ هایی از دفتر زندگیم

را پر کرده . می دانم هزار و یک شب بی خوابی از تو طلب دارم اما بدان در تو دنبال خیلی چیزها گشته

ام . من در تو به شعر هایم رسیده ام . فقط تو میبینی که وقتی باران می بارد چگونه اشک های من

روی دیوارهای خاطره پیچک می شوند . نگاهم را از آن سوی روزهای کودکی تا به امروز که کنار این

گل ها و تو نشسته ام به یاد بسپار . می دانم که در ناگزیر روزی دیگر باز می آیی . به انتظارت خواهم

نشست . ای تنهایی ٬ تو امشب در لحظه هایت اشک و برف٬ آتش و مرا داری و من در تو زندگی ام را

دگر باره مرور خواهم کرد
 

امشب به سوگ آرزو هایم نشسته ام و در غم نبودنت اشک فراق می ریزم .

امشب شمع حسرت آرزوهای بر باد رفته ام ذره ذره آب می شود .

امشب برای مرگ آرزوهایم لباس سیاه پوشیده ام .

کاش امشب کسی برای عرض تسلیت به خانه ی دلم می آمد .
کاش امشب تو بودی و دلداری ام می دادی و دفتر کمال آرزوهایم را ورق می زدی ٬ اما افسوس که تو

نیستی و  زندگی بی تو قشنگ نیست ...!


نگران ثانیه هایی هستم که بی خودی در گذر زمان تلف می شوند و انتظار دیدن تو را می کشند .

من نگرانم که چگونه میتوان آن همه محبت را فراموش کرد . آن روزها را به یاد دارم ، که تنها تو بودی

توانستی با آن صدای دلنشینت گوشم را نوازش بدهی و مرا از دنیای تاریک خودم بیرون بکشی .

نگران فرداهایی هستم که بی حاصل اند کاش بیایی و ببینی که چطور بدون تو در میان ثانیه های انتظار

گم شده ام .
                                                             

عکسی از مراسم شب هفتم ناصریا در تهران

 
 هرم کدوم صدا رفت ؟ تو ماه تلخ آذر

میگن صدای تو بود صدای مرد بندر

مگه هوای حوا زد به سرت که رفتی ؟

عشق خدا رو گرفت بال و پرت که رفتی ؟

دل پر از ترانه ت چرا نمی تپه باز ؟

چرا سیاه و تاره ؟ صحنه ی ساز و آواز

دست کدوم بهونه صداتو با خودش برد ؟

کدوم شب سیا گفت ؟ ناصریای ما مرد

نا صریا ! هنوزم یه دنیا دل اسیره

اسیر خوندن تو وقتیکه خیلی دیره

بذار که بشنویم باز شعرای موندگارو

از بوی شرجی بخون بخون بهار  بهارو

مگه میشه که حرفات تو قلب ما نمونه ؟

یا فاطمه بنت عشق هنوز تو گوشمونه

باورمون نمیشه ناصر ما سفر کرد

تو خلوت یه روز از روزای پاییز سرد

تموم شده شنیدن از عاشقا و عشق است

آخه حالا لبای مرد ترانه بسته ست

بخواب عزیز بندر رو بغض سیم گیتار

با اینکه خیلی سخته ولی خدا نگه دار

                           


                           

بروید ای دلتان نیمه که در شیوهءما مرد با هر چه ستم هر چه بلا می ماند

    


    

قطعه اول و دوم از ا-م(شیدا)                        قطعه سوم:بیتا از بندرعباس                      قطعه چهارم:مریم علوی

برای مشاهده دیگر مطالب موجود در وبلاگ ناصریا با موضوع(حرفهای شما  ) بر روی همین لینک کلیک کنید

 

 

هرگونه تکثیر یا کپی برداری از مطالب این سایت بدون ذکر منبع ممنوع می باشد 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چگونه در گروه ناصریا عضو شویم؟  

 

 


 

باید باور کنم این کلمات سنگدل را؟

امروز دلم به وسعت دریای دل ناصر گرفته.

ناصرعبداللهی 

غمگینترین ثانیه هایم با نگاه تو در هم آمیخته و قلبم به وسعت پرواز تو غمگین است.

امروز یادت در نگاه پنجره نقش بسته و سکوتم مالامال درد است ای زیباترین خاطره.

تمام شب را نخوابیدم و در تار و پود پر سوز شب به دنبال رد پای نگاه تو گشتم.

و به یاد آوردم بار دیگر آن لحظه های نا شکیبایی را لحظه هایی مملوء از درد و رنج که غمگینترین نگاهم را به سطرهای غم گرفته رسانه ها می انداختم تا شاید نوری از امید چشمانم را نوازش دهند و قلب خسته ام را آرامش. 

صبح روز پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۸۵

ساعت ۴ صبح! 

با اضطرابی عمیق از خواب بیدار شدم در سکوت خفقان آور بامدادی صدای ضربان قلب خود را به وضوح می شنیدم.

های و هوی نفسهایم با نوای غمگین تیک تاک ساعت همراه شده بود و حرم داغ غمی شگرف تار و پود قلبم را می سوزاند.

بغض گلویم را می فشرد و ناباوری وجودم را فرا گرفته بود.

در این آخرین صبح سرد خزانی به دنبال کدامین دلیل اینچنین شتابان از خواب جسته بودم؟

چه می خواستم ؟!

 آیا امیدی سبز را می جستم یا صدایی ملکوتی که مدام در گوشم نجوا می کرد را گم کرده بودم؟

همانطور کورمال کورمال در آن تاریکی دلگیر خود را به سویی کشاندم که امید داشتم آن جملهءآتشین را از نقش غم گرفته اش پاک کرده باشد.

سیاورشن را باز کردم و با چشمانی تار و پوشیده از اشک نا امیدانه لابلای کلمات ماتم زده اش به دنبال زندگی گشتم ردی یا نشانی حتی کنایه ای!

اما هیچ نبود جز 

 ناصر عبداللهی ...ناصر عبداللهی ...ناصر !

اَ هیچ که خوشی نتدیده..

خنده بر لبهایم نشست!!!

خنده ای از سر ناباوری!!! چه می گوید؟ ناصر عبداللهی؟؟؟ او که همواره روزنه های امید و زندگی را بر ما می گشود آن که نگاهش مهر به ما میداد و صدایش عشق؟!

ناصر عبداللهی چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

رفت؟رفت؟رفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

باید باور کنم این کلمات سنگدل را؟ باید بپذیرم این سکوت سرد شبانه را؟

باید قبول کنم که دیگر دلم به آرامش لبخند او گرم نخواهد شد؟

باید بدانم و بفهمم که دیگر نخواهم دید آن نگاه به عشق پیوند خورده را؟

خنده ام از وحشت مفهوم این کلمات سنگی بر لبانم خشکید و هجوم وحشیانه غم تازیانه بر دلم زد و موج اشکهایم با داغ درون همراه گشت و صدای هق هق تلخ نا امیدی ام سکوت زجر آور بامدادی خزان را شکست.

و حالا !

حالا که زمستان نیز رو به اتمام است و صدای بهار از دور دستها به گوش می رسد من هنوز هم ما بین آن جمله های وحشی به دنبال ردپای حضور او می گردم. 

هنوز هم به امید خواب بودن چشمانم را می بندم و آرزو می کنم که این بار که گشودمشان باز هم نور را ببینم.

اما افسوس که با هر گشودنشان تنها چیزی که حس می کنم قربانی شدن یک امیددیگرم  است و اجبار تلخ باور نبود او....

بهار بهار صدا همون صدا بود

صدای شاخه ها و ریشه ها بود

بهار بهار چه اسم آشنایی صدات میاد اما خودت کجایی

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه تازه کنیم خاطره ها رو یا نه؟

بهار اومد برفا رونقطه چین کرد

خنده به دلمردگی زمین کرد

چقدر دلم فصل بهار و دوست داشت

وا شدن پنجره ها رو دوست داشت

بهار اومد پنجره ها رو وا کرد

من و با حسی دیگه آشنا کرد

یه حرف که از حرفهای من کتاب شد

حیف که همش سوال بی جواب شد

دروغ نگم هنوز دلم جوون بود

که صبح تا شب دنبال آب و نون بود

بهار بهار صدا همون صدا بود

صدای شاخه ها و ریشه ها بود

بهار بهار چه اسم آشنایی

صدات میاد اما خودت کجایی؟؟؟

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه

تازه کنیم خاطره ها رو یا نه

چقدر دلم فصل بهار و دوست داشت

وا شدن پنجره ها رو دوست داشت

........................

باید باور کنم این کلمات سنگدل را؟

ناصر عبداللهی ...ناصر عبداللهی ...ناصر !

اَ هیچ که خوشی نتدیده..

.

شعر: ترانه بهاربهار (ناصریا)         عکس: بانوی شبنم پوش            مطلب: گل مینا


 برای مشاهده دیگر مطالب موجود در وبلاگ ناصریا با موضوع(مطالب نوشته شده توسط گل مینا ) بر روی همین لینک کلیک کنید   

 

 

 

هرگونه تکثیر یا کپی برداری از مطالب این سایت بدون ذکر منبع ممنوع می باشد 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چگونه در گروه ناصریا عضو شویم؟ 

  

 

برای بازگشت به صفحه اصلی کلیک کنید.